| |
| یکشنبه 7 دی ماه سال 1382 |
|
ارگ غم
حجت سپهوند عکاس و دوست خوبم جمعه غروب خودش را رسانده بود بم.دیروز برگشت تهران.گفتم:حجت چی دیدی؟ گفت:مثل این که یه روز صبح که از خواب بلند شی ببینی همه کسانی رو که میشناختی مردن. گفت:تو چندی پیش بهم گفتی آدم هیچ وقت نمیدونه که عزیزاش رو کی کجا و توی چه حالی برای آخرین بار میبینه.وقتی رسیدم بم به یاد حرف تو افتادم. حجت گفت:اونجا حالا اسمش هست ارگ غم .
|
|
| |
| شنبه 6 دی ماه سال 1382 |
|
|
آرزوهایی که میان خاک و سنگ ماندند
|
|
توی عکسهایی که خواهی دید، لای آن پارهآجرها و خاک، احتمالا پنجرهیی شکسته هم هست که تا یکی دو روز پیش کسانی از پشتش به ازدحام کوچه خوشبخت نظر میکردند. همیشه همین طور بوده. همیشه زمین خودش را تکانده توی خواب مردم ما، مردمی که قناعت و نجابت حالا دیگر جزیی از وجودشان شده. همیشه زمین خودش را تکانده و کابوسی را شکل داده که صاحبان همین قناعت و نجابت نخستین قربانیانش بودهاند. اینجا همیشه همینطور بوده و البته همهجا این طور نیست. از بویینزهرا و طبس تا رودبار همین طور بوده که به آنی سقف فرو ریخته به تکانی، و پنجره شکسته و آرزو زیر خروارها خاک و خل جا مانده مثل همین عکسهایی که خواهی دید. اما جاهای دیگری هم هست که زمین خودش را تکانده شدیدتر و خون از دماغ کسی هم نیامده.ژاپنیها، در ساختمانهای بلندمرتبه هر روز میلرزند و آب از آب تکان نمیخورد آنجا. زلزله بالای هفت ریشتری کالیفرنیا تنها چند زخمی داشت و همین طور میشود مثال زد و نمونه آورد. و البته میشود سوال کرد که چرا؟ چرا به تکانی باید مصیبتی ملی رقم بخورد برای ما؟ آیا پاداش قناعت و نجابت، زندهبهگور شدن توی خانهیی است که میتوانست از شادی پر باشد و از مهر سرشار؟ توی عکسهایی که خواهی دید، لای خاک و خل، لای پارهآجرها میشود دستهایی را دید که برای پرسیدن همین پرسش برآمدهاند، آنجا، توی بم، میشود آرزوهایی را دید که برای ابد زیر آوار جاماندهاند. توی آن عکسها میشود عمق فاجعه را دید.
| |
|
| |
| جمعه 5 دی ماه سال 1382 |
|

کابوس
زمین خودش را تکانده در بامدادی که برای خیلی ها هیچ وقت به سپیده گره نخواهد خورد.و کابوس جمعی یک بار دیگر از در و دیوار به آرزوهایی هجوم آورد که دست یافتنی ترین آرزوی انسان بر خاک بوده و هست.دیشب توی خاطرات پس از مرگ ماشادو د آسیس خواندم که طبیعت تا دلت بخواهد بازیگوش است و تاریخ تا ابدالآباد سر به هوا و حالا به نظرم باید به آن پر رویی حاکمان و سیاست بازان را هم اضافه کرد. این سطرها دل آدمی را به درد می آورد.
| زمین لرزه های اخیر در ایران |
| |
|
فوریه 1997: زلزله در شمال غربی ایران حدود هزار قربانی گرفت.
مه 1997: بیش از 1500 نفر در زلزله ای در شرق ایران کشته شدند.
ژوئن 1990: 35 هزار نفر در بدترین فاجعه طبیعی ثبت شده در تاریخ ایران در استان های گیلان و زنجان کشته شدند. آن زلزله بیش از نیم میلیون بی خانمان به جا گذاشت.
ژوئن 1981: بیش از هزار نفر در زلزله ای که شهر گلباف را ویران کرد جان باختند. | |
|
| |
| چهارشنبه 3 دی ماه سال 1382 |
|
| |
|
کجاست هویت ملی ما؟! |
|
«زندهباد ایران». این جمله را استاد محمود فرشچیان پنج شنبه پیش هنگام پردهبرداری از سردیس کمالالدین بهزاد در تبریز با همه وجودش بر زبان آورد. او همچنین در مقبره بهزاد خطاب به میهمانان خارجی گفت که «بهزاد اینجا است». وقتی حضار از او پرسیدند که چرا به این نکته تاکید کرده، در پاسخ گفت که یکی از میهمانان، شب قبل به هراتی بودن بهزاد اشاره داشته و همین او را واداشته تا بر ایرانی بودن بهزاد تاکید کند. چندی پیش در خبرها آمده بود که «زرتشت» در یونسکو به نام تاجیکستان ثبت شده است. اگر توی خبرها بگردیم احتمالا نمونههای مشابه دیگری هم خواهیم یافت و همین است که آدمی را به تامل وا میداردأ هویت ملی ما مگر غیر از شخصیتهای فرهنگی تاریخی، بناها و آثار باستانی، غیر از زبان و آثار هنری است که بتواند توی هیاهوی جهانی شدن سهمی را به خود اختصاص دهد و به همین راحتی، به بهای سهلانگاری برخی مسوولان و مجریان از دست رفته و میرود؟ در حاشیه جشنواره تئاتر بینالمللی ایرانزمین، مجالی دست داد تا چغازنبیل و آپادانا را از نزدیک ببینم. چغازنبیل از دل تاریخ سر برآورده و با همه بازیهای روزگار، پرشکوه بر سینه خاک ایستاده است، روی پای خودش. از آپادانا اما تقریبا هیچ نمانده جز روح سرگردان تمدن پرشکوهی بر تپهیی. در چغازنبیل وقتی آجر نبشتهیی را یافتیم که با سهلانگاری مثل سنگی بیارزش در دل دیوار قرار گرفته بود، دلم گرفت. دلم گرفت که چرا دیگران با وصله و پینه و به هزار ترفند میخواهند تاریخ بسازند برای خود شان و ما دست روی دست گذاشتهایم که همه چیز در انبوهی سهلانگاری و فراموشکاریمان گم شود. وقتی از احسان نراقی پرسیدیم که آیا ماجرای ثبت زرتشت به نام تاجیکستان در یونسکو صحت دارد او گفـت که اگر صحت داشت زیاد تعجب نکنید که فهرست آثار و شخصیتهای ایرانی ثبت شده به نام دیگر کشورها، فهرست بلند بالایی است .و همین است که دلم گرفته است، دل هر ایرانی دیگری هم میگیرد اگر به عمق فاجعهیی آگاه باشد که بر سر هویت ملیمان میآید و دردناکتر اینکه دیگران در این میان کمترین نقش را دارند. وقتی ایستاده بر تپههای اطراف چغازنبیل از یک کارشناس میراث فرهنگی پرسیدم چرا در این تپهها کاوش نمیکنید، او در جواب گفت: «این جوری لااقل چیزی برای آیندگان باقی میماند.»آن پاسخ البته در متن خود یک جور ادعانامه علیه ایرانیان معاصر هم بود و هست: چرا غرق در هیاهوی روزمرگی، هویت ملیمان را میکشیم؟
| | |
|
| |
| چهارشنبه 3 دی ماه سال 1382 |
|
|
|