| |
| چهارشنبه 28 بهمن ماه سال 1383 |
|
برف و برف و برف
این روزها توی رشت گیر افتادم توی برف و برف و برف.آن قدر برف که به یک مصیبتی بدل شده خودش. چهار شنبه پیش که خواستم خرکت کنم خیلی ها گفتند نرو.ولی خب من فقط وقتی متوجه خرف شان شدم که ۱۲ ساعت پلیس راه قزوین رشت توی ماشین در جا زدم.بعد هم باز خیلی ها گفتند نرو.ولی ما رفتیم و باز وقتی به ۳۰ کیلو متری رشت رسیدم یاد امدادگران هلال اخمر افتادم که توی کولاک شدید کوهین می گفتند نرو میمیری. قصه اما از این جا به بعد خیلی عوض شد:دو متر شاید هم بیشتر برف وصد ها اتومبیل از اتوبوس گرفته تا سواری های مختلف تا کامیون و تا آن همه آدم که زیر برف و برف و برف گیر گرده بودند.من حالا ۳۴ سال دارم و اگر آن ۴ سال اول را ندید بگیرم توی همه این سی سال بعد چنین برفی ندیده بودم.خب راننده گفت یکی دو روزی هم این جا گیر می کنیم که کرد ولی من باز سر به هوا شده بودم گفتم؛ پیاده می رم و رفتم.عین فیلم های سینمایی شده بود قصه ما.زلزله که شنیدید یا توی تلویزیون دیدید به جای خاک برف بگذارید و به جای زمین لرزه بگذارید هوا لرزه.بقیه ماجرا همه اش شبیه هم است.ساعت ۲ صبح جمعه پیاده راه افتادم به سوی رشت و ساعت هشت و نیم رسیدم.یعنی ۲۵ کیلومتر در ۶.۵ ساعت و باضافه سی چهل بار زمین خوردن(که ابته این جا می شود برف خوردن یا یخ خوردن). در این چند روز جز همدلی با مردم و نوشتن چندتا گزارش برای روزنامه کار دیگری از دستم ساخته نبود. |
|
| |
| شنبه 17 بهمن ماه سال 1383 |
|
نه هر که سربتراشد قلندری داند
بردی از یادم ، دادی بر بادم ، با یادت شادم دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم دل به تو دادم فتادم به غم ای گل بر اشک خونینم مخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان ، که شنیدم و هرگز خبری نشد از آن...
فراموشی و فراموش شدگی از مفاهیم همیشگی ادبیات و به خصوص شعرند.در همه این سال ها دغدغه من هم بوده اند و هر جا و همیشه ردش را دیده ام.وقتی امروز دوباره ترانه یی مرا با چنین مفهومی رو در رو کرد یک بار دیگر از خودم پرسیدم که امروز و آن دیروز های تلخ چرا فراموشی و فراموشی چه چیزی آزارم داده و اصلا چرا ؟بعد یاد سطر هایی افتادم که نزدیک به سه سال پیش به یاد و احترام حافظ نوشتم که این جا دوباره می نویسم:
وقتی ساعتها به عقب برگردند پاییز آمده است، وقتی سالها به عقب برگردند شاعری آنجا ایستاده سرکوی و کوچه در و دروازه ، توی اتاق و خانه و خیابان. نه زمان پیرش میکند، نه هیاهو دور و دورهاش. صدایش هنوز در کوچههای خاکی شیراز و حالا از همه دریچههای جهان به گوش میرسد «نه هر که چهره برافروخت دلبری داند.» او همان جا، از اعماق قرنها سکوتو سرافکندگی، دلق ریا و رخت و پخت را به دور افکنده که «نه هر که سربتراشد قلندری داند.» میتوانیم به او افتخار کنیم به حافظ که هنوز شاعر آب و گل ماست و شاعر شور و شیداییمان باقی میماند. او که «درس سحر بر سر میخانه» نهاد و داغی بر دل که «در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش». از حافظ تا امروز راههای پرشماری را انسان در نوردیده: مارکس، فروید و راسل در این دویستسال دروازههای ورود به راههایی بودهاند پرپیچ و خم و بسیار راه دیگر تا صدای خش خش پاییز حالا توی هیاهوی اشیا طوری گم شود که کابوس کودکانه ی ما چون واقعیتی بیبدیل همه چیز را بی رنگ کند. اما در همین پاییز، میشود خیلی چیزها را به یادآورد حافظ را میشود به یادآورد. رفت جلوی تاقچه و دیوانش را به دست گرفت. بازش کرد و دید که او «درس سحر بر سرمیخانه» نهاده و عشق را چون داغی بر دل ما. حافظ هفت قرن است شبها دستش را برمیآرد و دعا میکند که عشق به زمین برگردد و درد انسان را دوا کند. ما چه کردهایم، چه میکنیم دست و پای خویش گم کرده در برهوت نادرکجایی و بیدر زمانی یکدیگر را تنها گذاشتهایم، میگذاریم و اجازه دادیم که قلبمان به حجمی قیرین بدل شود. او راهی را پیش پای ما و انسان همه اعصار گشوده که رهروانش اندک و اندکتر شدهاند هرچه پیش آمدهایم. چندان که حالا میتوان ادعا کرد راهی است بیبرگشت، بیفرجام همان که اخوان راه سومش خوانده و خریداری و همراهی ندارد جز تنهایی. تنهایی مطلق. چند روز یا چند قرن گذشته از مهر لب او و این کشتی سرگشته است هنوز، قرنها خواهد گذشت و ما سرگشته دنبال چیزی خواهیم گشت که نمیدانیم چیست. کاش خودمان را میگشتیم، یک روز پاییزی میرفتیم کنار تاقچه و شعرهایش را توی دستها و دلمان میخواندیم «من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم / صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم» و عشق را به یاد میآوردیم: راهی را که حافظ در اعماق قرون به روی ما گشود و حالا غبار «بدعهدی» چنان گمش کرده که باید با همه آنچه از ازل در دل ما جا کرده، خداحافظی کرد و خطاب به شاعر عشق و شور و شیدایی، گفت «حافظ خداحافظ».
|
|
| |
| یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1383 |
|
برای آن زمستان ها که گذشت
به بچه ها گفتم اگه یه روز برگردم بیرون اولین و تنها شعری رو که با خودم زمزمه می کنم اینه:
بهار دیگری آمده است آری اما برای آن زمستان ها که گذشت نامی نیست
همین کار را هم کردم. وقتی با امید ساعت ۵ یازدهم آذر ماه اومدیم بیرون خونواده امید منتظرش بودن پدرش با موهای سپید و مادر مهربانش هم بود اما هیچ کس خبر نداشت که من هم میام و برای همین هم هیچ کس منتظرم نبود.بعد یاد همون شعر افتادم و خوندمش.من دو سال پیش مقاله یی نوشته بودم به اسم مرد زمستانی برای اخوان ثالث اون وقت ها هنوز معنی زمستان رو نمی دونستم.زمستان پیشتر برام برف بود و دست هایی در جیب و کلی خاطره.حالا زمستان برام خیلی معنا ها داره:یکیش تلخی یکیش سیاهی یکیش دیوار یکیش ساعت هایی که اون قدر فکر می کنی تا اول وهم میاد سراغت بعد کابوس. حالا دیگه زمستان برام تفویم نیست.جایه بیرون زمان که می تونه از ۱۷ شهریور شروع بشه.زمستان حالا برام تنهایی عمیق و درد ناکیه که تو اون همه چیز به شکل صدا در میاد و همه ی حواس دیگه از کار میافتن و دست دادن برات معنای ادامه زندگی رو پیدا می کنه و این که هنوز زنده یی و همینه که آرزو داری دست های انسانی را در دست هایت بگیری و باور کنی که هنوز زنده یی...حالا خوب می دونم برای کدام زمستان ها نامی نیست... |
|
| |
| دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1383 |
|
به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد...
خیلی ها فکر می کنند نوشتن کار آسانی است. شاید من هم زمانی همین طور فکر کرده ام.اما حالا خوب می دانم که نوشتن و انسانی نوشتن تاوان سختی دار دو سخت تر این که بخواهی زندگی را بنویسی و از زندگی بنویسی والبته زنده باشی تا بنویسی.چندی پیش دوستی می گقت که مشکل ما بیش تر از هر چیز بر می گردد به غیاب اخلاق در این جغرافیای غریب.و همین بود که مرا به یاد سطر هایی از توین بی انداخت. آرنولد توین بی گفته؛پیروزی اخلاقی بر این اساس سنجیده می شود که بر اعمال و رفتارمان تا چه حد شفقت و عشق حاکم است نه حرص و ستیزه جویی. او این را هم گفته که زندگی چیزی است معما گونه آزار دهنده و دردناک... من دوست دارم زنده باشم و از دل همین زندگی معما گونه و آزار دهنده و دردناک بنویسم و همین دوست داشتن است که هنوز با همه دردناکی زندگی سر پایم نگه داشته تا بنویسم گیرم که تلخ باشد نوشتن حتا تلخ تر زندگی...
تلخ
بهمن سیگار خوبی لیوان خوب لیوانی است و البته استکان بر می دارد ما را و می آورد به خانه شما که خوب خوب بهمن لیوانی پر از خوبی و خانه واستکان البته تلخ است تلخ بایست بشین پاشو بخواب بخند بهمن خوب سیگاری است ولیوان هم هست خانه شما را بر داشته تلخی تلخی همه جا را برداشته همه کس را ما را دسته جمعی شما را دسته جمعی جمعی را برداشته سیگار لیوان خوب بهمن خوب تلخی استکان است
۱۷ دی ۸۲
کودتا
ژنرال ها علیه ژنرال ها کودتا می کنند سرتیپ ها و سرلشکر ها علیه خودشان شما علیه یک سرباز کودتا کرده اید که هیچ ستاره یی روی شانه اش یا توی اسمان نداشته و ندارد
او مسلح نبود.نیست و جز یک دست لباس و یک جفت کفش تنها یک دل داشت که شما ازش گرفته و سرش کلاه گذاشته اید.
۲۳ تیر ۱۳۸۱
|
|