اکنون
  
 
 
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
دست نویس شروین

اکنون81 تا82

آرشیو
موضوع بندی


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1384
هان ای دل عبرت بین
 
 امروز در خبر ها آمده بود که هم زمان با هفته میراث فرهنگی و روز جهانی موزه، سایت موزه عبرت ایران راه اندازی می شود.
این موزه عبرت هم برای خودش موزه جالبی است:بازداشت گاه  کمیته مشترک، که مخوف‌ترین شکنجه گاه ساواک بود حالا شده موزه.چندی پیش یکی از دوستان رفته بود دیدن این موزه چرا که در زمان شاه مدتی را در همان موزه فعلی  و بازداشت گاه سابق سر کرده و حالا پس از این همه سال با فراغ خاطر رفته بود تجدید خاطره.به هر هم خود موزه و هم اسمش با مسما هستند.فقط برای من سوالی پیش آمد که این موزه جزو میراث فرهنگی ماست یا میراث ضد فرهنگی.فرهنگ را به روزگاری آن جا سلاخی می کردند و حالا شده میراث فرهنگی...
  


بکت

بکت آدم را یاد در انتظار گودو می اندازد و مرا یاد دوچرخه یی که توی کودکی هام گم شد.اگر بگویم او با صورت پر از چروکش از گور خودش برخاسته و میخواهد بیاید تهران خیلی که عجیب نیست.نترسید لطفا...ماجرا به سمینار بکت مربوط است نه به خودش.قرار است خردادماه سمینار سه روزه یی در باره بکت در تهران برگزار شود همین و تمام.

 
شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1384


م.آزاد در بیمارستان
ما در معرض بمباران خبرها قرار گرفته ایم آنقدر که بعضی چیزهای شنیدنی را نمی شنویم و بعضی دیدنی ها را نمی بینیم.م . آزاد شاعر خوب چند دهه گذشته حالا روی تخت بیمارستان است او که دوست کلمه هاست و با شعر هاش خاطرها ساخته برای ما.دریغا که شاعر کش شده ایم هرکس به طریقی یکی با بند یکی با سطرها و دیگران با فراموشی.
نامه
من از آسمان سخت نومیدم
ای دوست
نومید نومید
می دانی ؟
اینجا نباریده دیریست باران
نتابیده خورشید
نروییده دیگر نهالی
زمین پوک و خالیست
نه از بوته ی خشک خاری
پناهی
نه بر کشتزاری گواه از شیاری
من از آسمان سخت نومیدم
آری
بر این دشت خاموش
در یاد داری ؟
چه گلهای نازان پاکی
چه آزاد سروی
 چه تاکی
چه بادی که سرمست
چه بیدی که بی تاب
چه آهوی مستی که در بیشه ی خواب
چه خوابی
بر این دشت خاموش در یاد دارم
که مرغان سرود سفر ساز کردند
هوا سخت تاریک و نامهربان شد
تو گفتی که فریادی از دشت بر آسمان شد
پس آنگاه در یاد دارم
خزان شد
چه گل ها که بر خاک عریان فرو ریخت
چه گلها که غمناک
بر خاک
نه از سرو دیگر نشان ماند
نه ز تاک دیگر
نه از آسمان شکوهنده ی پاک
دیگر من از آسمان سخت نومید
نومید نومیدم
ای دوست


 
سه شنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1384
بی پرونده باشید همیشه

بعضی کلمات شادند مثل آزادی بعضی کلمات سیاه اند مثل مرگ بعضی کلمات آبی اند مثل دریا بعضی کلمات سرخ اند مثل آتش بعضی کلمات  دور خودشان دیوار کشیده اند مثل زندان بعضی کلمات همیشه عاشق اند مثل شعر بعضی کلمات تلخ اند مثل پرونده.این شعر را وقتی نوشتم که هیچ پرونده ای نداشتم یا شاید داشتم و خودم خبر نداشتم برای همین خواستم توی شعر هام یک پرونده داشته باشم.حالا هم توی شعر هام پرونده دارم هم جاهای دیگر آن فدر هم درباره پرونده شنیدم که تلخی اش را تا مغز استخوان حس کرده ام و دیگر دارد حالم از این کلمه تلخ بهم می خورد.امروز که روز آزادی مطبوعات هم هست من از وسط آزادی برای همه اهالی کلمه دعا می کنم تا بی پرونده باشند همیشه.


پرونده

دست هاش معلق مانده در هوا
و بوی عرقش توی این اتاق و همه ی غار ها
روی برف بعد ها
 رد پاهاش هست
 
پلیس جسد را لای برف ها پیدا می کند
و حیران که چرا
چرا هیچ اثری از انگشت هاش نیست
 
بوی عرقش در این اتاق و همه ی غار ها معلق مانده
و دست هاش در هوا
شکل دو تا گیس را گرفته به خودش
اول لب را می کشد
و بعد خودش را
 
لااقل این طور گزارش کرده اند:
زخمی کشیده
عمیق و کشیده که گوش تا گوش باز است
رد اشکی روی گونه هاش نبوده
و البته اثر هیچ انگشتی
 
در سینه ی غارها
توی همین اتاق
دو تا گیس
یک لب
و یک مرد
همه ماجرا همین بوده
این خبر
این هم عکسشبعضی کلمات
 
پلیس
غار   بوی عرق   نقاشی های این اتاق
و البته
روی برف هایی که می بارند
رد پا ها را
پلیس
همه چیز را کشف خواهد کرد
الا اثر انگشت های تو را

 
پنجشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1384
روزگار غریبی است نازنین

دیروز هواپیمای غول پیکر ایرباس هم پرواز آزمایشی را به خوبی انجام داد ولی ما این جا هنوز گرفتار همان ماجرای به اصطلاح وبلاگنویسانیم .هرکس حرفی می زند و ظاهرا اصلا هم مهم نیست که آنور این حرف ها زندگی انسان هایی قرار دارد که بر مثال سنگی که کسی در چاه انداخته صد تا عاقل هم نمی تواند جمعش کند.روز گار غریبی است نازنین.
امید سرگیجه گرفته و بقیه هم چیزی تو مایه گیج گیج.بعضی وقت ها امور چنان دایره یی دور خودشان می چرخند که آدم دل پیچه هم می گیرد و این در کنار سرگیجه می شود مکمل بی خیالی.یعنی آدم به جایی میرسه که دیگه مهم نیست براش که چی میشه و چی نمی شه.حکایت ما یه مقدار حالا شبیه حکایت عبید که نوشته: 
دامادی پس از عروسی خواست با عروس جمع شود و چون جمع شد دید عروس بکر نیست پس به حاجتی از اتاق بیرون شد و چون بازگشت دید عروس گوشش را سوراخ می کند پس رو به او گفت: ای خاتون آن چه که باید خانه پدر سوراخ کنی اینجا می کنی.و آن چه باید این جا سوراخ کنی در خانه پدر کرده ای.
حالا حکایت ما ست و این پرونده  که کژ می شد و مژ می شد و می شود.برای همین هم یاد دنباله دار هالی افتادم که فکر کنم هشتصد و نهصد سال دیگه بر می گرده به منظومه شمسی شاید تا اون وقت  پرتقال فروش معلوم بشه.امیدوارم...روزگار غریبی است نازنین.

 
جمعه 2 اردیبهشت ماه سال 1384

درباره ظلمت

گفته اند : بر کوهی در اصفهان چاهی عمیق بود که روزی کودکی در آن فرو افتاد .شاه وقت چون نگرانی مادر کودک را دید دستور داد تا زندانی محکوم به مرگی را بر زنبیلی گذارده و با طناب به چاه فرو فرستند.زندانی هفت شبانه روز در چاه فرو شد و سنگی را که در دست داشت به اعماق چاه انداخت و سه شبانه روز گوش داشت اما صدایی نشنید.پس او را بر کشیده  و  پرسیدند که چه دیده یی؟  گفت: ظلمت.


 
پنجشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1384
درباره سکوت

اول این که:
چندی پیش مصیبت های مسیح رو  دوباره دیدم و یه جمله قصار از تو دیالوگ هاش این بار توی ذهنم برای همیشه نقش بست:وقتی یهودا عیسی رو با بوسه اش معرفی کرد یاران عیسی با سربازان درگیر شده وتیغ بر کشیدند اما عیسی خطاب به اون ها گفت که شمشیر را بیاندازید .جالب البته این جمله بود:کسی که با شمشیر زندگی می کند با شمشیر می میرد.فکر می کنم میشه این رو تعمیم هم داد و جمله دیگری ساخت:کسی که با قلم زندگی میکند با قلم هم خواهد مرد.
و دویم:سکوت سرشار از سخنان نا گفته است...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 581452


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
www.flickr.com