جا خوردن ات،درست
یک جمعه ی تابستان هشتاد و یک
از روی ساعت ها رفته ای
و پشت هیچ ساعتی نیستی،درست
چراغ اتاق آبی ات خاموش است
و تلفن ات در دست رس نیست،درست
درست که خانه ات و خودت دیگر در بن بست نیستید
آدم ها و آدرس ها عوض شده اند،درست
کوچه ها و خیابان ها،و شهرها
خیلی چیزها عوض شده است،درست
این استکان گیج و من منگ
و دلت سنگ شده
درست
این قایم باشکی که شروع کرده ای
تلخ بود،تلخ شد
همه ی آن ها که نگفتی،و نمی گویی درست
بیا بیرون
قهوه ات سرد شد.
|