اکنون
  
 
 
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
دست نویس شروین

اکنون81 تا82

آرشیو
موضوع بندی


مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 10 مرداد ماه سال 1385
باید  نگران  اکبر ها بود

عجیب نیست این  که خبر مرگ یا قتل اکبر محمدی را این بار از زبان کسانی بشنویم که خبرهایی این چنین را پیشتر پنهان می کردند،به خصوص که اعتصاب غذا در این چند سال اخیر معضلی شده است برای شان.سال ها پیش همین اخبار ساعت ۲۱ و ۲۲ و نمی دانم چند،تصاویری پخش می کرد از بابی ساندرز.تصاویری که با همه دوری اش هنوز توی ذهنم باقی مانده.دوربین ها مردی را نشان می دادند که رمقی در او نمانده بود.قلب بابی ساندرز هم بالاخره ایستاد.نامش را گذاشتند بر خیابان کنار سفارت انگلیس.هنوز هم به گمانم آن خیابان نام بابی ساندرز را بر خود دارد.هیچ دوربینی اما نتوانست از اکبر محمدی فیلم و عکس بگیرد و نشانش بدهد به کودکان سرزمین ما تا نامش را به خاطر بسپرند و تصویرش را در واپسین دقایق زندگی.لعنت به نفت،و لعنت به نفس که نکبت از هر دوی شان بالا می رود.وکیلش گفته که هنوز حتا جنازه اش را هم ندیده.فردا هم گزارشی درست می کنند و می گویند در سلول به سرش خورده و سرش به در،و هزار داستان دیگر که ساخته اند و می سازند در این سال ها.عجیب نیست ولی این که خبرش را داده اند به سرعت.اصلا شاید اکبر محمدی را برای همین دوباره گرفتند،که خبر مرگش را بدهند.جواب سعید را با سعید دادند،جواب اکبر را با اکبر.این خوشبینانه است البته وگرنه می شود طور دیگری هم فکر کرد؛باید بیشتر نگران بود.

 

این شعر شاملو را یک بار دیگر گذاشته بودم توی این وبلاگ ولی دوباره بایدش خواند:

آخر بازی
 احمد شاملو

عاشقان
سرشکسته گذشتند ،
شرم سار ترانه های بی هنگام خویش .
وکوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا .

سربازان
شکسته گذشتند ،
خسته
             بر اسبان تشریح ،
            و لته های بی رنگ غروری
             نگون سار
                           بر نیزه های شان .
 
تو را چه سود
                فخر به فلک بر
                                        فروختن
هنگامی که
                 هر غبار راه ِ لعنت شده نفرین ات می کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت
                                         که با یاس ها
                                                           به داس سخن گفته ای .
آن جا که قدم بر نهاده باشی
گیاه
      از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
                              هرگز
باور نداشتی .
 
فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبیان
                                    باز می آمدند .

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ،
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
–
هنوز از سجاده ها
                         سر برنگرفته اند!


 
پنجشنبه 1 تیر ماه سال 1385
هیچ ندارم که به نامت کنم

امروز تولد مهرداد بود.مهرداد پیش و بیش از هرچیز شاعر است.شاعری با یک دل پر از مهربانی.او بی گمان هرگز ذره ای نیز به رنجاندن کسی فکر نکرده حتا.حالا اما قربانی قدرت شده است.همسر مهرداد،ماهرخ غلامحسین پور که خود خبرنگار است و شاعر،چه خوب نوشته که:"این نهایت بی انصافی است که تمام علل و انگیزه ایجاد حرکت خودجوش ملت آذربایجان را که ریشه در برخی ندانمکاریهای داخلی ، بی کفایتی ها،اعمال سیاستهای تبعیض آمیز اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی داشته است به پای یک کاریکاتور ساده که از سر سهو و سنگینی بار کار روزنامه نگاری و به اشتباه چاپ شده است بنویسیم و با این تجاهل ، ارزش و اعتبار این اعتراض را تا این حد تنزل دهیم و یا وانمود کنیم که آذری زبانهای کشورمان به بسته شدن و پلمب شدن رونامه ایی که هفت هزار نفر نیروی حرفه ایی و خانواده های وابسته  دارد و اکثریت قریب به اتفاقشان نیز آذری زبانند و یا با قربانی کردن یکی دو نفر انسان بی گناه به  تمام مطالباتشان دست یافته اند.آخر کدام صاحب انصافی باور می کند که این بحران فقط و فقط از سوی یک شخصیت فرهنگی و نه سیاسی !"

امروز تولد مهرداد بود،همان طور که دیروز و فردا می تواند تولد یکی از آن روزنامه نگاران و نویسندگان آذری باشد که عین مهرداد حالا در انفرادی،باید جواب پس بدهند،و گناه ناکرده شان را به ضرب و زور بپذیرند.هم مهرداد،هم مانا،هم امین موحدی،هم اروج امیری،احمد رضایی و منوچهر عزیزی و غلامرضا امانی،همه اینان روزنامه نگارانی هستند که تاوان اشتباه سیاستمداران را پس می دهند.آن ها مقابل هم نیستند در کنار هم اند از یک قبیله اند که مرام شان انسان و آزادی است،همین.

مهرداد امروز در گوشه سلولش نشسته اما شعرش پیش ماست.این هم شعری از مهرداد به جای شمعی که روشن نشد امسال:

 

پنجره ی خیس

 

هیچ ندارم که به نامت کنم

نه اسمان و

نه شعر و

نه حتی پری

که از سینه ی گنجشک خوابهای کودکی ام

                                                   کنده بودم.

جیبهای کهنه را می کاوم

سوراخها و خاطرات...:

"کمی خرده نان و چند دانه کشمش سبز

ویک کف دست  حرف تازه"

که این هم

سهم پرندگان کوچه پاییز.

باشد که

"درخت را اگر به حال خودش بگذاری

بوی شبهای بارانی را

قبل از همه ی ما

خواهد شنید.

آن وقت دیگر

یک پیاله چای به نام تو

و

یک نخ سیگار برای من

و

فرزانگی پنجره ی خیس

که باد های بیگانه را

راه نمی دهد.

 


 
پنجشنبه 25 خرداد ماه سال 1385
وقتی از قانون حرف می زنیم،از چه چیزی حرف می زنیم؟

 

اول:

ژیلا بنی یعقوب و بهمن احمدی دو روزنامه نگارند.مثل مهرداد و مانا و مثل آرش،مثل آن شانزده روزنامه نگاری که در مناطق آذری نشین بازداشت شده اند.همه این ها روزنامه نگارند.یک روزنامه نگار دنبال قدرت نیست،یک روزنامه نگار می داند که صندلی قدرت لرزان است همیشه.یک روزنامه نگار فقط روزنامه نگار است،دوست کلمه و آزادی است،و دوست انسان.یک صد سال است که قدرت از فهم همین نکته بدیهی عاجز است.یک صد سال است که تقی به توقی بخورد گزمه ها  یک راست میروند سراغ روزنامه نگار و نویسنده.سیاستمدار با سیاسی نویس فرق دارد.سیاستمداردنبال آن صندلی شوم قدرت است که به هیچ کس وفا نکرده و نمی کند.روزنامه نگار دنبال مهار قدرت.چه قدر باید همین را تکرار کنیم،یک صد سال کافی نیست.

دویم:

"ما وظیفه برخورد با این تجمع غیرقانونی را داشتیم و به دلیل مراعات مسائل شرعی و دینی و به دلیل حضور زنان در این تجمع از نیروی پلیس زن استفاده کردیم"

 این که سرکوب یک تجمع مسالمت آمیز چگونه می تواند به یک وظیفه تبدیل شود،برایم جالب است.و چون هرچه گشتم توی همین قوانین فعلی هم چیزی درباره حمله با باتوم و کتک و بزن و بکوب به تجمعی که هنوز شکل نگرفته،چیزی ندیدم،به نظرم رسید که وظیفه مورد نظر حضرات منشا قانونی ندارد.و چون منشا قانونی ندارد پس یا دستوری بوده،یا همان که این سال ها می گویند خودسرانه.اگر دستوری بوده،خوب می شد که همین مسئول اطلاع رسانی درباره این که چه کسی این دستور را داده هم کمی اطلاع رسانی می کرد.اگر خودسرانه بوده که جوابش را همه می دانند،دیگر نیازی به توضیح نیست.

وقتی از تجمع غیرقانونی حرف می زنیم باید ببینیم که قانون چه تجمعی را غیرقانونی دانسته.اصل بیست و هفت قانون اساسی فعلی می گوید: تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.

پس تجمعی که قرار بوده در صورت تشکیل در آن گروهی از زنان به قوانین تبعیض آمیز زنان اعتراض کنند،و قرار هم بوده مسالمت آمیز،بدون شعار و با آرامش برگزار شود،مشمول همین تجمعات قانونی مورد نظر اصل بیست و هفت هست،و برگزاری آن آزاد.

چگونه می شود کسانی از قانون حرف بزنند،و ظیفه را به رخ بکشند،ولی کتاب قانون را ورق نزده باشند.


 
پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385
مجلس به تابعیت مادری گفت:نه

مجلس هفتم کلیات طرح اصلاح موادی از قانون مدنی را که قرار بود مشکل تابعیت هزاران کودک حاصل از ازدواج زنان ایرانی با مردان خارجی، و بخصوص هزاران کودک حاصل از ازدواج زنان ایرانی با مردان افغانی و عراقی را حل کند، رد کرد. طرح اصلاح موادی از قانون مدنی برای اصلاح ماده 964 و بند 2 ماده 976 قانون مدنی مصوب بیستم فروردین ماه سال 1314 که روز گذشته در مجلس به تصویب نرسید، قرار بود راه را برای دادن تابعیت ایرانی به کودکانی که از مادری ایرانی در داخل یا خارج از ایران به دنیا می آیند، هموار کند.

در سه دهه اخیر و به خاطر حضور میلیون ها پناهجوی افغانی و عراقی در ایران، ده ها هزار تن از دختران ایرانی به ازدواج آنها در آمدند. کودکان حاصل از این ازدواج ها اگرچه در ایران به دنیا آمده و اغلب در ایران زندگی می کنند، از داشتن تابعیت محروم هستند، و از تحصیل و بهداشت و امکانات مساوی با سایر کودکان ایرانی بی بهره اند. اگر چه آمار دقیقی از تعداد کودکان حاصل از ازدواج دختران ایرانی با مردان خارجی ارائه نشده، اما بر اساس برخی آمارهای منتشره در خبرگزاری های رسمی، تنها در استان استان خراسان رضوی بیش از 33 هزار کودک با چنین شرایطی زندگی می کنند. مجلس درحالی این طرح را رد کرد که در چند سال اخیر و با تحولات پیش آمده در عراق و افغانستان، و پس از بازگشت شوهران افغانی و عراقی به کشورهای خود، بسیاری از زنان ایرانی با فرزندان بی تابعیت خود سرگردان مانده اند، زنانی که تعدادشان یکی و دو تا نیست، بلکه آمارها در این مورد رقم هایی بیش از یک صد هزار را نشان می دهند

حالا پدران اغلب عراقی و افغانی کودکان بی شناسنامه به کشورهای خود بازگشته اند، آنهایی هم که هستند به گفته مقامات کشور باید در طول ماه های آینده، ایران را به مقصد وطن خود ترک کنند. ده ها هزار مادر ایرانی تنها انتخاب های معدودی را در برابر خود دارند. آنها یا باید با شوهران شان به کشورهایی بروند که تلویزیون دولتی ایران هر روز با پخش تصاویر ده ها انفجار و بمب گذاری در آنها، نمایی از جهنم را به رخ شان می کشد؛ یا باید در کنار فرزندان بی شناسنامه و بی پدرشان به زندگی دردناک ادامه بدهند. آن چند ده هزار کودک بی شناسنامه هم که اغلب شان در کوچه پس کوچه های مناطق حاشیه نشین سرزمین مادری شان، زندگی می کنند، باید در کنار مادران ایرانی خود، به زندگی غیر قانونی شان ادامه می دهند.مجلس دیروز به زبان مادری این کودکان به آنها گفت نمی توانند تابعیت مادری داشته باشند.

 


 
شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1385
موقعیت تراژیک ایرانی ماندن

به مرگ می گیرند که که به تب راضی شویم.اتهام رامین جهانبگلو را اول جاسوسی اعلام کردند که خب نه می توانست واقعیت داشته باشد،و نه باور کردنی بود.حالا با یک درجه تخفیف و اعلام شده که اتهام او ارتباط با بیگانه است.خب این را می شود قبول کرد چرا که الان همه با بیگانه گان ارتباط دارند.تقریبا اغلب مقامات مملکتی هم با بیگانه ارتباط دارند،و هر روز از این کشور به آن کشور می روند،دست هم می دهند با بیگانه.تا این جایش از تلویزیون هم پخش می شود،البته هیچ وقت ما و تلویزیون،و هیچ کس نمی فهمد که‌آن ها پشت درهای بسته به بیگانه ها چه می گویند و می شنود.رامین جهانبگلو هم که توی سوربن درس خوانده،و توی تورنتو تدریس می کرده حتما چهار تا رفیق بیگانه هم داشته.منتها رفیق هاش حتما اهل فکر و فلسفه بوده اند.تفاوت جاهنبگلو البته این بوده که حاصل گفت و گو هاش را در روزنامه ها و مجله ها و کتاب ها،و به زبان فارسی و در داخل کشور اغلب شان را منتشر کرده،بعضی ها را هم ممکن است توی مجلات خارجی چاپ کرده باشد البته،که دنیا بداند ایرانی ها هم اندیشمند دارند.جوانش را هم دارند،که صلح را دوست دارد،خشونت را نه.آیا کر بدی کرده رامین جهانبگلو؟ توی روزگاری که دنیا دارد ایران را به خشونت معرفی می کند چهره دیگری از صلح دوستی و اندیشه ورزی ایرانیان را هم به دنیا نشان داده.

این بازی با کلمات البته هم گریه دارد و هم خنده.گریه اش مربوط به آن قسمتی است که یک استاد فلسفه به خاطر عشق به وطنش در حالی که می توانسته در هرجای دیگر دنیا بر کرسی آقایی و استادی اش بنشیند و قدر ببیند،توی مملکت خودش و به خاطر خدماتی که به فکر و فرهنگ وطنش کرده،بازداشت شده،و احتمالا برای تک تک خدماتش باید جواب پس بدهد.بعد می گویند چرا این قدر فرار مغزها زیاد شده.خنده دار هم هست البته برای این که جهانبگلو لااقل سی چهل تا گفت و گوی مفصل خودش با بیگانگان را منتشر کرده،منتها این گفت و گو ها با فیلسوفان و استادان فلسفه بیگانه بوده.و موضوعش هم فلسفه بوده.

فقط حالا یک سئوال پیش می آید که آیا ارتباط با بیگانه هم جرم هست؟یعنی جایی در قانون نوشته شده که مثلا دست دادن با بیگانه،و  انجام گفت و گو درباره فلسفه و ادبیات،علم و هنر و این طور چیزها جرم است و مجازات دارد؟اگر هست که لطف کنند مسئولان کشور قانونش را منتشر کنند یا حتا از این به بعد قانونش را وضع کنند،و این را اعلام کنند تا دیگر کسی جرم گفت و گوی علمی و آکادمیک با بیگانه را تکرار نکند.اگر هم نیست که رامین جهانبگلو را هر چه زودتر آزاد کنند تا بر گردد سر کار و زندگیش که خواندن و نوشتن و اندیشه ورزی است.اسم آن چه رامین جهانبگلو را گرفتار کرده می شود گذاشت موقعیت تراژیک ایرانی ماندن.چرا که ما ایرانی ها صلح را دوست داریم،عشق را دوست داریم و انسان را،و البته خشونت را نه.


 
جمعه 15 اردیبهشت ماه سال 1385
وقتی سکوت سرشار از سخنان ناگفته نیست

حکایت می کنند که برتولت برشت وقتی از تهران می گذشت،این شعر را نوشته:

نخست برای گرفتن کمونیست‌ها آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من کمونیست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من عضو سندیکا نبودم
سپس برای گرفتن کاتولیک‌ها آمدند
من باز هم هیچ نگفتم
زیرا من پروتستان بودم
سرانجام برای گرفتن من آمدند
دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود

بعد از انتشار شعر بالا رضای عزیز برایم کامنت گذاشت و اشتباهی که من هم از تکرار آن دچار اشتباه شده ام را به من یاددآوری کرد که همین جا از او مممونم.این هم یاددآوری آقا رضا:

این شعر متعلق به مارتین نیمولر، کشیش پروتستان آلمانی است.
در هر حال فرقی قی نمی کند همان است که شما گفته اید در تهران از ٥٧ به بعد  و یا  برلین ١٩٤٠   "کسى نمانده بود که اعتراضى کند"
.
اصل شعر
:
اول به سراغ یهودى‌ها رفت
_‌من یهودى نبودم‌_ اعتراضى نکردم
پس‏ از آن به لهستانى‌ها حمله برد
_‌من لهستانى نبودم‌_ اعتراضى نکردم
آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آورد
_‌من لیبرال نبودم‌_ اعتراضى نکردم
سپس‏ نوبت به کمونیست‌ها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضى نکردم
سرانجام «او» به سراغ من آمد
هر چه فریاد زدم
کسى نمانده بود که اعتراضى کند.

آزادی برای دکتر رامین جهانبگلو
 
 
 
 

 
دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385
رامین جهانبگلو کجاست؟

اگر چه هنوز خبر رسمی درباره بازداشت رامین جهانبگلو منتشر نشده،اما در روزهای اخیر اخباری از بازداشت یک استاد دانشگاه ایرانی با تابعیت کانادا منتشر شده است،و حالا این خبر پر رنگ تر شده که این استاد همان رامین جهانبگلو است.اگر چه هر اتفاقی در جغرافیای غریب فرهنگی،سیاسی وطن ما،افتادنی است اما چرا او  که دوستدار صلح و گاندی و هگل بوده می بایست در چنین مخمصه ای گرفتار شود.پسر امیر حسین جهانبگلو،که در معاشرت با سهراب سپهری و کریم امامی و بیژن جلالی،و نسلی از نام آوران فرهنگ ایران بزرگ شده،و از ابتدای نوجوانیش جز کتاب و کتاب و کتاب با چیز دیگری کار نداشته.سال ها پیش وقتی تازه تحصیلاتش را تمام کرده بود،و البته نامی هم در بیرون داشت،اما در ایران هنوز نه،او را دیده بودم.در عین موقعیت ممتازش به لحاظ علمی و فرهنگی،خاکی بود و دوست داشتنی.بعدها که آثارش منتشر شد البته تنها کتاب هایش را دیدم و جانی را که عاشق فکر و فلسفه بود.

اگر این خبر تایید شود،آن وقت ممکن است این سرمقاله هم معنای دیگری بگیرد.با این همه میان ما رسم شده که با همه بدبینی ها اولش خوشبینی را تزریق کنیم به خودمان،یا دستکم  سعی میکنیم خودمان را دلداری بدهیم.کاش که رامین جهانبگلو با لبخندش،برگردد پیش همسر و مادر و کتاب هاش.


 
چهارشنبه 30 فروردین ماه سال 1385
یک مکث و دو خبر

سعید حنایی

آیا این خبرها به هم ربط دارند:

مجلس حزب اللهی،کو قانون الهی

تعداد قربانیان قتل هاى سریالى زنان جنوب تهران با پیدا شدن سه جسد دیگر به ۶ تن رسید


 
شنبه 19 فروردین ماه سال 1385

 

گزارش کانون مدافعان حقوق بشر  در مورد وضعیت حقوق بشر:زمستان ۸۴


 
یکشنبه 6 فروردین ماه سال 1385
درباره آنهایی که  پشت دیوار بلند زندان مانده اند

یاد بعضی نفرات

با آن که تنها دو روز پیش از فرا رسیدن نوروز 85 خبر آزادی اکبر گنجی دل آزادگان راشادکرد،اما خانواده بسیاری از زندانیان سیاسی نوروز امسال را به دور از عزیزان شان سپری کردند.از مرخصی زندانیان سیاسی تنها خبر مرخصی دکتر ناصر زرافشان و آزادی شش تن از کارگران عضو سندیکای شرکت واحد منتتشر شد که از میان آنها نیز،منصور حیات غیبی تنهایک روزبعدو در آستانه سال نو باردیگر بازداشت شد.مجتبی سمیعی نژاد،آرش سیگارچی،پیمان پیران،منوچهرواکبرمحمدی،حشمت اله طبرزدی،الهام افروتن،منصوراسانلو،منصورحیات غیبی، بیناداراب زند،بهروز جاوید تهرانی،خالد حردانی برخی از مشهور ترین زندانیانی هستند که در نخستین روزهای سال نو هم چنان پشت دیواربلند زندان باقی ماندند.هشتاد و چهار سال زندان های بزرگ و بازداشت های گروهی بود.بیش از 1100 تن از رانندگان شرکت واحد در جریان اعتصاب برای احقاق حضوض صنفی خود در کمتر از بیست و چهار ساعت بازداشت و روانه اوین شدند.در جریان سرکوب دراویش در قم بر اساس اعلام رسمی مقامات جمهوری اسلامی قریب به 1200 نفر تنها در چندساعت بازداشت شده و به مکان های نامعلومی منتقل شدند.عبدالفتاح سلطانی وکیل بسیاری از زندانیان سیاسی بیش از 219 روز بدون ملاقات در بند 209 اوین سرکرد،و قرار است در 16 فروردین محاکمه شود.اکبر گنجی بر اساس اعلام مقامات قضایی به رغم این که در آخرین روزهای سال گذشته به خانه اش منتقل شد،هنوز زندانی به حساب می آید.سیامک پورزند هنوز در خانه اش محبوس است.همان طور که عباس امیر انتظام و احمد باطبی و حسین قاضیان این گونه اند. ادامه


   1      2      3      4      5      6    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 581456


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
www.flickr.com